دانشجوی جوانی به نام رحمان که سال آخر پزشکی را می گذراند با دیدن تنهایی این مادر و دختر و به دلیل آنکه ایشان نمی توانستند به زبان فارسی صحبت کنند، به آنها نزدیک شده و سعی می کند تا مشکلا کلات آنها را حل نماید. او مکان
مناسبی را برای برای این مادر و دختر فراهم می کند و هزینه ینه بیمارستان را ز می پردازد اما به دیل سفرکاریای که برای خدمت رسانی به یکی از مرزهای کشور و رسیدگی به مناطق محروم در پیش دارد مجبور میشود این خانواده را تنها
بگذارد. در میان راه به دلیل بمب گذاری، همسفران رحمان شهید می شوند و خود رحمان به دلیل شدت وارده به کما می رود. امدادگران به سرعت وی را به بیمارستان می برند و در همان بخشی که پسر باکویی بستری است وی را بستری می
نمایند با شنیدن خبر زخمی شدن رحمان، پدرش رحمت که از خادمان حرم امام رضا علیه السلام است به بیمارستان می آید و در گیرودار رسیدگی به وضع پسرش متوجه خانواده باکویی می گردد.
زن باکویی برای آقا رحمت تعریف می کند که چگونه رحمان در این مدت از ایشان مراقبت و دستگیری نموده است با شنیدن رفتارهای رحمان پدر به بزرگی روح و منش پسر خود پی می برد و به حال پسرش غبطه می خورد. پزشکان به
رحمت می گویند که امیدی برای نجات رحمان وجود ندارد و بهترین کار اهدای اعضای بدن او به بیماران نیازمند است.
رحمت قلب رحمان را به پسر باکویی اهدا می کند. خانواده باکویی برای تشکر و خداحافظی به دیدار رحمت در حرم امام می آیند و با تقاضای مادر، رحمت به صدای قلب پسر خود که اینک در جان پسر باکویی می تپد، گوش می سپارد.
154